دعا

چه دعایی کنمت بهتر از این؟....

                    که خدا پنجره اش رو به اتاقت باشد

چقدر این شعر قشنگه آدم رو با تمام وجود عاشق خدا میکنه جوری که دوست داری همین الان بپری و اون صورت طلایی و نورانی اشو ماچ کنی . خدایا دوستت دارم به خاطر تمام داشته هام و نداشته هام . به خاطر بچه های خوبی که بهم دادی. به خاطر شوهر مهربان و همراهم . و به خاطر سلامتی که بهترین نعمتته.عاشقتم!

بد اخلاقی های من!

دلم گرفته خیلی زیاد . نمیدونم مال اومدن سال جدیده یا نه ؟ یا شاید هم به خاطر اینه که از سر صبح با بردیا  جنگ کردم. جنگیدم و پشیمون شدم. آخه بردیا خیلی بچه مودب و خوبیه تنها بدیش اینه که غرغرو و شلخته است و من نمی خوام با این قضیه کنار بیام. توی یه کتابی خونده بودم که وقتی بچه اتون عصبانیه شما نباید عصبانی بشید ومن سعی کرده بودم یادم بمونه که این سعی ام با شکست مواجه شد و من نیز عصبانی گشتم . خلاصه که بچه داری و یا کلنجار رفتن با بچه ها خیلی سخته به خصوص اگه دو تا شونو داشته باشی و بخوای باهاشون عادلانه رفتار کنی .

راستی دیروز یه کوچولو خونه تکونی کردم.کتابخونه ام رو تمیز کردم و از اونجا فهمیدم که مهمترین قسمت خونه ام واسه من همین کتابخونه است  که راستی راستی عاشقشم و باهاش حال میکنم . خلاصه که سال داره نو میشه و آغاز خونه تکونی منه !!

رومنس

عاشق صدای فرزاد فرزینم . یه جورایی منو عاشق میکنه و میبره تو حال و هوای عاشقی . ته دلم رو میلرزونه مخصوصا وقتی هوا مثل امروز پاک و آفتابی و بهاریه . دلم میخواد خودم باشم و خودم توی یه جای سرسبز تنهای تنهافوقش با یه کتاب و زیر یه درخت .خیلی که خواسته نامعقولی نیست،هست؟  اما حیف که الان تو اداره هستم و قدرت انجام این کار رو ندارم اما خیالپردازی که میتونم بکنم. پس سخت نمیگیرم و هی درخت تصورمیکنم و هی فرزین گوش میدم و هی عاشق میشم.

روزهای بی بازگشت

یادش به خیر . خوابگاه رو میگم . با همه گند و کثافتهاش . با تمام بدبختی هاش .با تمام فال گرفتن هاش و قهر و آشتی هاش . خیلی وقتها دلم واسه اون روزهاتنگ میشه واسه اون روزایی که پر بودند از بی مسئولیتی لازم نبود همه کارهات سر وقت و منظم باشه خودت بودی و خودت .

خیلی وقتها دلم واسه سیمین تنگ میشه .وای که چقدر همیشه با سیمین خوش میگذشت حیف که الان اون اصفهانه و من اینجا ازش دورم . هروقت دلم میگیره دوست دارم پیش بچه ها باشم و باهم بریم چهار باغ مجتمع پارک و یا کنار زاینده رودی که دیگه الان نمیدونم هنوز آب داره یا نه ؟ و کنارش همیشه کسی بود که آواز بخونه... کاش میشد با هم یه روز فقط یه روز دیگه بریم با هم دانشگاه رو بگردیم. همه جاشو .حتی اون پشت رو که میگفتند جایگاه اکرمی و خانم راکی و کمیته انضباطیه و ما چقدر از اونجا میترسیدیم.

یادم باشه ایندفعه که رفتیم اصفهان حتما برم .باید برم . یاد نون و پنیر خوردن های سیمین بخیر که من همیشه خجالت میکشیدم . آخه با کلی کبکبه و دبدبه میرفتیم و یه دفعه سیمین از تو کیفش ( کیف چه عرض کنم خورجینش که یه بقچه نون و پنیر توش جا میشد) بساط میکردو تند تند چایی شیرین میکرد و .....!

این روزا هروقت کتاب هبوط رو تو کتابخونه ام میبینم و یا هر وقت موقع غذا خوردن چشمهامو میبندم یاد منصوره می افتم ...

و یاد مهرناز با  اون ادا اطواراش و تخت پادشاهیش و مژگان با فرانسه حرف زدنش و پروین با عطر کلینیکش و آذرکه منظم ترین فرد اتاق که چه عرض کنم کل خوابگاه بود .بچه های خوب دهه ۷۰ دلم واسه همه اتون تنگ شده و هنوز به یادتونم و دوستتون دارم. 

یادش به خیر باورم نمیشه از اون روزهای خوب بی خبری ۱۳-۱۴ سال گذشته باشه.

قدم نورسیده مبارک!

سلام این سومین باریه که وبلاگ میسازم و پاکش میکنم. از تنبلیمه؟ نمیدونم اما این بار میخوام نگهش دارم.دوست دارم بنویسم هر چند که برعکس تمام درسام تو دبیرستان انشام همیشه زیر ۱۵ بود و یه انشای عمومی داشتم که به درد تمام موضوعات میخورد ( یا حد اقل من اینطور فکر می کردم وگرنه که نمره هام این نمیشد...) .خلاصه که ملت منتظر باشن که من بنویسم!

بلبل زبونی

دیروز تولد مامان جونم بود و پسرها گیر که باید ما هم  واسه مامان منیژ کادو ببریم خلاصه مجبور شدیم نفری یه خودکار و یه مداد کادو کنیم بدیم ببرن .بردیا که شروع کرد به طومار نوشتن و چسبوندنش روی کادو آراد مونده بود که مامان من چی بنویسم بهش گفتم مامانی هر چی دلت میگه بگو تا من بنویسم یه ذره فکر کرد و بعدش گفت خوب بنویس "خدایا بیماران را شفا بده !" و این من بودم که ریسه رفته بودم از خنده ....