یادش به خیر . خوابگاه رو میگم . با همه گند و کثافتهاش . با تمام بدبختی هاش .با تمام فال گرفتن هاش و قهر و آشتی هاش . خیلی وقتها دلم واسه اون روزهاتنگ میشه واسه اون روزایی که پر بودند از بی مسئولیتی لازم نبود همه کارهات سر وقت و منظم باشه خودت بودی و خودت .
خیلی وقتها دلم واسه سیمین تنگ میشه .وای که چقدر همیشه با سیمین خوش میگذشت حیف که الان اون اصفهانه و من اینجا ازش دورم . هروقت دلم میگیره دوست دارم پیش بچه ها باشم و باهم بریم چهار باغ مجتمع پارک و یا کنار زاینده رودی که دیگه الان نمیدونم هنوز آب داره یا نه ؟ و کنارش همیشه کسی بود که آواز بخونه... کاش میشد با هم یه روز فقط یه روز دیگه بریم با هم دانشگاه رو بگردیم. همه جاشو .حتی اون پشت رو که میگفتند جایگاه اکرمی و خانم راکی و کمیته انضباطیه و ما چقدر از اونجا میترسیدیم.
یادم باشه ایندفعه که رفتیم اصفهان حتما برم .باید برم . یاد نون و پنیر خوردن های سیمین بخیر که من همیشه خجالت میکشیدم . آخه با کلی کبکبه و دبدبه میرفتیم و یه دفعه سیمین از تو کیفش ( کیف چه عرض کنم خورجینش که یه بقچه نون و پنیر توش جا میشد) بساط میکردو تند تند چایی شیرین میکرد و .....!
این روزا هروقت کتاب هبوط رو تو کتابخونه ام میبینم و یا هر وقت موقع غذا خوردن چشمهامو میبندم یاد منصوره می افتم ...
و یاد مهرناز با اون ادا اطواراش و تخت پادشاهیش و مژگان با فرانسه حرف زدنش و پروین با عطر کلینیکش و آذرکه منظم ترین فرد اتاق که چه عرض کنم کل خوابگاه بود .بچه های خوب دهه ۷۰ دلم واسه همه اتون تنگ شده و هنوز به یادتونم و دوستتون دارم.
یادش به خیر باورم نمیشه از اون روزهای خوب بی خبری ۱۳-۱۴ سال گذشته باشه.