خدایا شکرت!

خدایا چه قدر بعضی وقتها تو رو یادمون میره . چه قدر ما آدمها  خودخواهیم و فکر می کنیم واسه خودمون کسی هستیم. امروز رفته بودم بانک واسه بردیا حساب باز کنم دو نفر رو دیدم با مرض های حاد و عجیب غریب . و اونجا بود که یادم افتاد خیلی وقته از خدا واسه سلامتیمون تشکر نکردم.خدایا متشکرم به خاطر تمام داده هات و نداده هات . که میدونم اگه هم ندادی خیر و صلاحم رو تو بهتر میدونی .

نامه آبراهام لینکلن به معلم پسرش

به پسرم درس بدهيد
او بايد بداند كه همه مردم عادل و همه آن ها صادق نيستند ، اما به پسرم بياموزيد كه به ازاي هر شياد ، انسان صديقي هم وجود دارد . به او بگوييد ، به ازاي هر سياستمدار خودخواه ، رهبر جوانمردي هم يافت مي شود . به او بياموزيد ، كه در ازاي هر دشمن ، دوستي هم هست . مي دانم كه وقت مي گيرد ، اما به او بياموزيد اگر با كار و زحمت خويش ، يك دلار كاسبي كند بهتر از آن است كه جايي روي زمين پنج دلار بيابد . به او بياموزيد كه از باختن پند بگيرد . از پيروز شدن لذت ببرد . او را از غبطه خوردن بر حذر داريد . به او نقش و تاثير مهم خنديدن را يادآور شويد .
اگر مي توانيد ، به او نقش موثر كتاب در زندگي را آموزش دهيد . به او بگوييد تعمق كند ، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقيق شود . به گل هاي درون باغچه و زنبورها كه در هوا پرواز مي كنند ، دقيق شود .
به پسرم بياموزيد كه در مدرسه بهتر اين است كه مردود شود اما با تقلب به قبولي نرسد . به پسرم ياد بدهيد با ملايم ها ، ملايم و با گردن كش ها ، گردن كش باشد . به او بگوييد به عقايدش ايمان داشته باشد حتي اگر همه بر خلاف او حرف بزنند .
به پسرم ياد بدهيد كه همه حرف ها را بشنود و سخني را كه به نظرش درست مي رسد انتخاب كند .
ارزش هاي زندگي را به پسرم آموزش دهيد . اگر مي توانيد به پسرم ياد بدهيد كه در اوج اندوه تبسم كند . به او بياموزيد كه از اشك ريختن خجالت نكشد .
به او بياموزيد كه مي تواند براي فكر و شعورش مبلغي تعيين كند ، اما قيمت گذاري براي دل بي معناست .
به او بگوييد كه تسليم هياهو نشود و اگر خود را بر حق مي داند پاي سخنش بايستد و با تمام قوا بجنگد .
در كار تدريس به پسرم ملايمت به خرج دهيد اما از او يك نازپرورده نسازيد . بگذاريد كه او شجاع باشد ، به او بياموزيد كه به مردم اعتقاد داشته باشد توقع زيادي است اما ببينيد كه چه مي توانيد بكنيد ، پسرم كودك كم سال بسيار خوبي است.

کنفوسیوس ...

برگ در انتهای زوال می افتد و میوه در ابتدای کمال.

 پس بنگر چگونه می افتی چون برگی زرد یا سیبی سرخ؟

دلنوشته ها...

خداوندا تقدیرم را زیبا بنویس . کمکم کن آنچه را تو زود میخواهی من دیر نخواهم و آنچه را تو دیر می خواهی من زود نخواهم ...

دکتر علی شریعتی

زندگی را نخواهیم فهمید ...

زندگی را نخواهیم فهمید اگر از همه گل‌های سرخ دنیا متنفر باشیم فقط چون در کودکی وقتی خواستیم گل‌سرخی را بچینیم خاری در دستمان فرو رفته است؟

زندگی را نخواهیم فهمید اگر دیگر آرزو کردن و رویا دیدن را از یاد ببریم و جرات زندگی بهتر داشتن را لب تاقچه به فراموشی بسپاریم فقط به این خاطر که در گذشته یک یا چند تا از آرزوهایمان اجابت نشدند.

زندگی را نخواهیم فهمید اگرعزیزی را برای همیشه ترک کنیم فقط به این خاطر که در یک لحظه خطایی از او سر زد و حرکت اشتباهی انجام داد.

زندگی را نخواهیم فهمید اگر دیگر درس و مشق را رها کنیم و به سراغ کتاب نرویم فقط چون در یک آزمون نمره خوبی به دست نیاوردیم و نتوانستیم یک سال قبول شویم.

زندگی را نخواهیم فهمید اگر دست از تلاش و کوشش برداریم فقط به این دلیل که یک بار در زندگی سماجت و پیگیری ما بی‌نتیجه ماند.

زندگی را نخواهیم فهمید اگر همه دست‌هایی را که برای دوستی به سمت ما دراز می‌شوند، پس بزنیم فقط به این دلیل که یک روز، یک دوست غافل به ما خیانت کرد و از اعتماد ما سوءاستفاده کرد.

زندگی را هرگز نخواهیم فهمید اگر فقط چون یکبار در عشق شکست خوردیم دیگر جرات عاشق شدن را از دست بدهیم و از دل‌بستن بهراسیم.

زندگی را نخواهیم فهمید اگر همه شانس‌ها و فرصت‌های طلایی همین الان را نادیده بگیریم فقط به این خاطر که در یک یا چند تا از فرصت‌ها موفق نبوده‌ایم.

فراموش نکنیم که بسیاری اوقات در زندگی وقتی به در بسته‌ای می‌رسیم و یک‌صد کلید در دستمان است، هرگز نباید انتظار داشته باشیم که کلید در بسته همان کلید اول باشد. شاید مجبور باشیم صبر کنیم و همه صد کلید را امتحان کنیم تا یکی از آنها در را باز کند. گاهی اوقات کلید صدم کلیدی است که در را باز می‌کند و شرط رسیدن به این کلید امتحان کردن نود‌ و نه کلید دیگر است.. یادمان باشد که زندگی را هرگز نخواهیم فهمید اگر کلید صدم را امتحان نکنیم فقط به این خاطر که نود و نه کلید قبلی جواب ندادند. از روی همین زمین خوردن‌ها و دوباره بلندشدن‌هاست که معنای زندگی فهمیده می‌شود و ما با توانایی‌ها و قدرت‌های درون خود بیشتر آشنا می‌شویم.

زندگی را نخواهیم فهمید
اگر از ترس زمین خوردن هرگز قدم در جاده نگذاریم .

منبع : مامی سایت

آشپزی!

 روزی که این وبلاگ رو گذاشته بودم با خودم قرار گذاشتم خاطرات تلخ و شیرینم و ماجراهای دو تا وروجک هام و بالاخره آشپزی های گاه و بیگاهم که اتفاقا یکی از سرگرمی های مورد علاقه ام هست رو اینجا بذارم اما نمیدونم چی شد که نشد.اما حالا این تصمیم مهمم رو عملی میکنم و در یک اقدام متهورانه عکس سمبوسه و خوراک ژامبون و ذرت و قارچم رو میذارم ...

دنیای من....

خوب این هم از کتابخونه و دی وی دی خونهء! مریم گلی که زندگیمه و صد البته که دی وی دی های لاست و فرار از زندانم هم از بس که عاشقشونم چینده !شدند اندر طبقه پایین همینجا...

 قابل توجه بعضی ها که هبوط ندارند!

 

گفت و گوی گنجشک با خدا

... روزها مي گذشت و گنجشك به گوشه ای پناه برده بود.
و با خدا هيچ نجوایی نداشت. فرشتگان سراغش را می گرفتند. و خدا هر بار به فرشتگان اينگونه مي گفت : مي آيد، من تنها شنونده ای هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد ...
و سرانجام گنجشك روي شاخه اي بر بلنداي درختي نشست .
فرشتگان چشم به او دوختند .
گنجشك هيچ نگفت و خدا به او گفت :"با من بگو از آنچه باعث سنگيني سينه توست"
گنجشك گفت: لانه كوچكي داشتم آرامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام، تو همان را هم از من گرفتي !
اين طوفان بي موقع چه بود
چه مي خواستي؟ این خانه محقر من كجاي دنيا را گرفته بود و سنگيني بغضي راه را بر كلامش بست
سكوتي در عرش طنين انداز شد و فرشتگان همه سر به زير انداختند .
و خدا به او گفت :ماري در راه لانه ات بود خواب بودي باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند آنگاه تو از كمين مار پرگشودي .
گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود .
خداوند  گفت :
و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام برخاستي !
اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت .
هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرده بود .
و با خود زمزمه می کرد که : خدایا من در کلبه ی فقیرانه خود چیزی دارم که مرا بس است
وقتي من چون تو خدایی دارم.

 

به نقل از سایت مامی سایت

یک اسکناس بیست دلاری !

وقتی که نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم.
جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند.
به نظر می رسید پول زیادی نداشتند.
شش بچه که همگی زیر دوازده سال بودند، لباس های کهنه ولی در عین حال تمیـز پوشیده بودنـد.
بچه ها همگی با ادب بودند.
دوتا دوتا پشت پدر و مادرشان، دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند، صحبت می کردند.
مادر بازوی شوهرش را گرفته بود و با عشق به او لبخند می زد.
وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند، متصدی باجه از پدر خانواده پرسید:« چند عدد بلیط می خواهید؟»
پدر جواب داد: « لطفاً شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برای بزرگسالان.»
متصدی باجه، قیمت بلیط ها را گفت. پدر به باجه نزدیکتر شد و به آرامی پرسید:« ببخشید، گفتید چه قدر؟»
متصدی باجه دوباره قیمت بلیط ها را تکرار کرد.
پدر و مادر بچه ها با ناراحتی زمزمه کردند.
معلوم بود که مرد پول کافی نداشت.
حتماً فکر می کرد که به بچه های کوچکش چه جوابی بدهد؟
ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس بیست دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت.
بعد خم شد، پول را از زمین برداشت، به شانه مرد زد و گفت: « ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد!»
مرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که اشک از چشمانش سرازیر می شد، گفت:« متشکرم آقا.»
مرد شریفی بود ولی درآن لحظه برای اینکه پیش بچه ها شرمنده نشود، کمک پدرم را قبول کرد.
بعد از این که بچه ها داخل سیرک شدند، من و پدرم از صف خارج شدیم و به طرف خانه حرکت کردیم

 

به نقل از سایت مامی سایت

بیسکوییت سوخته

 زمانی که من بچه بودم، مادرم علاقه داشت گهگاهی غذای صبحانه را برای شب درست کند. و من به خاطر می آورم شبی را بخصوص وقتی که او صبحانه ای، پس از گذراندن یک روز سخت و طولانی در سر کار، تهیه کرده بود. در آن شب مدت زمان خیلی پیش، مادرم یک شقاب تخم مرغ، سوسیس و بیسکویت های بی نهایت سوخته در جلوی پدرم گذاشت.

 یادم می آید منتظر شدم که ببینم آیا هیچ کسی متوجه شده است! با این وجود، همه ی کاری که پدرم انجام داد این بود که دستش را به سوی بیسکویت دراز کرد، لبخندی به مادرم زد و از من پرسید که روز ام در مدرسه چطور بود. خاطرم نیست که آن شب چه چیزی به پدرم گفتم، اما کاملاً یادم هست که او را تماشا می کردم که داشت کره و ژله روی آن بیسکویت سوخته می مالید و هرلقمه آن را می خورد. وقتی من آن شب از سر میز غذا بلند شدم، به یادم می آید که شنیدم صدای مادرم را که برای سوزاندن بیسکویت ها از پدرم عذر خواهی می کرد. و هرگز فراموش نخواهم کرد چیزی را که پدرم گفت: ((عزیزم، من عاشق بیسکویت های سوخته هستم.))

بعداً همان شب، رفتم که بابام را برای شب بخیر ببوسم و از او سوال کنم که آیا واقعاً دوست داشت که بیسکویت هایش سوخته باشد. او مرا در آغوش کشید و گفت:
 ((مامان تو امروز روز سختی را در سرکار گذرانده و او خیلی خسته است. و بعلاوه، بیسکویت کمی سوخته هرگز هیچ کسی را نمی کشد!))
 زندگی مملو از چیزهای ناقص... و افراد دارای کاستی هست. من اصلاً در هیچ چیزی بهترین نیستم، و روز های تولد و سالگرد ها را درست مثل هر کسی دیگر فراموش می کنم. اما چیزی که من در طی سال ها پی برده ام این است که یاد گیری پذیرفتن عیب های همدیگر–و انتخاب جشن گرفتن تفاوت های یکدیگر– یکی از مهمترین را ه حل های ایجاد روابط سالم، فزاینده و پایدار می باشد.و امروز دعای من برای تو این است که یاد بگیری که قسمت های خوب، بد، و ناخوشایند زندگی خود را بپذیری و آن ها را به خدا واگذار کنی.چرا که در نهایت، او تنها کسی است که قادر خواهد بود رابطه ای را به تو ببخشد که در آن یک بیسکویت سوخته موجب قهر نخواهد شد.

بچه سر به راه!

روزی رییس یک شرکت بزرگ به دلیل یک مشکل اساسی در رابطه با یکی از
 کامپیوترهای اصلی مجبور شد با منزل یکی از کارمندانش تماس بگیرد.
 بنابراین، شماره منزل او را گرفت.
 کودکی به تلفن جواب داد و نجوا کنان گفت: «سلام»
 رییس پرسید: «بابا خونس؟»
 صدای کوچک نجواکنان گفت: «بله»
 ـ می تونم با او صحبت کنم؟
 کودکی خیلی آهسته گفت: «نه»
 رییس که خیلی متعجب شده بود و می خواست هر چه سریع تر با یک بزرگسال صحبت
 کند، گفت: «مامانت اونجاس؟»
 ـ بله
 ـ می تونم با او صحبت کنم؟
 دوباره صدای کوچک گفت: «نه»
 رییس به امید این که شخص دیگری در آنجا باشد که او بتواند حداقل یک پیغام
 بگذارد پرسید: « آیا کس دیگری آنجا هست؟»
 کودک زمزمه کنان پاسخ داد: «بله، یک پلیس»
 رییس که گیج و حیران مانده بود که یک پلیس در منزل کارمندش چه می کند،
 پرسید: «آیا می تونم با پلیس صحبت کنم؟»
 کودک خیلی آهسته پاسخ داد: «نه، او مشغول است؟»
 ـ مشغول چه کاری است؟
 کودک همان طور آهسته باز جواب داد: «مشغول صحبت با مامان و بابا و آتش نشان.»
 رییس که نگران شده بود و حتی نگرانی اش با شنیدن صدای هلی کوپتری از آن
 طرف گوشی به دلشوره تبدیل شده بود پرسید: «این چه صدایی است؟»
 صدای ظریف و آهسته کودک پاسخ گفت: «یک هلی کوپتر»
 رییس بسیار آشفته و نگران پرسید: «آنجا چه خبر است؟»
 کودک با همان صدای بسیار آهسته که حالا ترس آمیخته به احترامی در آن موج
 می زد پاسخ داد: «گروه جست و جو همین الان از هلی کوپتر پیاده شدند.»
 رییس که زنگ خطر در گوشش به صدا درآمده بود، نگران و حتی کمی لرزان
 پرسید: «آنها دنبال چی می گردند؟»
 کودک که همچنان با صدایی بسیار آهسته و نجواکنان صحبت می کرد با خنده
 ریزی پاسخ داد: «من».

...

راستی چی شد؟ چه جوری شد؟ اینجوری عاشقت شدم؟...

لطفا مداد باشید!

در مداد 5 خاصیت وجود دارد که اگر به دستشان بیاوری تمام عمرت به آرامش می رسی :
1.
می توانی کارهای بزرگ کنی ، اما نباید هرگز فراموش کنی دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند.
اسم این دست خداست ، او باید تو را همیشه در مسیر اراده اش حرکت دهد.

2.
گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی.
این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما اخر کار نوکش تیزتر می شود.
پس بدان که باید رنجهایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.

3.
مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم.
بدان که تصحیح یک کار خطا ، کار بدی نیست و در واقع برای اینکه خودت را در مسیر نگه داری مهم است.

4.
چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست. ذغالی اهمیت دارد که داخل چوب است.
پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است؟

5. و سرانجام :

مداد همیشه اثری از خود به جا می گذارد.
بدان هر کاری در زندگی می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری که می کنی ، هوشیار باشی و بدانی چه می کنی